خوب آره که همه خیابونا ُ بارونا ُ میدونا ُ آسمونا ارث بابامه . واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز این کله پوک میگیرم بالا . و از بی سیگاری می زنم زیر آواز و اینقدر میخونم تا این گلوی وا مونده وا بمونه . تا که شب بشه و بچپم توی جاردیواری حلبی . که عمو بارون رو طاقش عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته .
شام که نیست زحمت خوردنشم ندارم .
در عوض چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که رفیق پرسه های بابام بودن.بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه ، چشمام رو می بندم و کله رو ول میکنم رو بالش که پر از عطر گریه های ننمه .
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور بشی از کله سحر یا مفت بگی و یا مفت بشنوی و اخر سر اینقدر سر به سرت بذارن تا سر بذاری به خیابونا ...
دل بده تا پتهء دلم رو واست رو کنم . میدونی ؟ همیشه این دلم به اون دلم میگه : دکی ... تو این دنیای هیچکی به هیچکی این دستت باید اون یکی دستت رو بگیره ... ورنه خلاصــــــــــــــــــــــی . که اگر این نبود بهت میگفتم چه جوری کوها رو جابه جا میکنن . استکانا رو چه جوری می سازن . گرم و سرد و تلخ و شیرینش نوش جون . من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم و دعاش کنم که عظمتت و جلال .
امشبم گذشت و کسی مارو نکشت . بعدشم چشمامو می بندم و دل میسپارم به صدای فلوت یدی کوره که هفتاد سال تمون عاشق یه دختر چارده ساله بوره .منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا که خوابم ببره .
توو ته تهای خواب یه صدای اشنایی چه خوب میخونه
بشنو
هی لیلی سیاه .... اینقدر برام عشوه نیا .
مرحوم حسین پناهی

.
.
معنای این همه سکوت چیست ؟
تو در من گم شدی
یا من در تو
" زمان "
.
.
.
پ.ن:و من چقدر دلم میخواست که تو میشنیدی : شب در چشمان توست . به سیاهی چشمانت نگاه میکنم. روز در چشمان توست. به سپیدی چشمانت نگاه میکنم . شب و روز در چشمان توست .
چشم اگر فرو بندی ... جهانی در ظلمات فرو میرود.