تبليغاتX
- مرا به نام کوچکم بخوان - - مادربزرگ

توی تمام عکسها / خدا / ایستاده در زمینهء تصویر / می خندد / با همان ژست همیشگی / و ما الفبا را از بر می کنیم / تا صدایش کنیم / ایستاده کنار تک تکمان / و می خندد / خدا / بازی را می رساند به جایی که باید چند  صندلی خالی شود / و / خالی می کند صحنه را / از حضورتان \ / عکسها / راست می گویند / که نیستید / و ما / لبخند نمی زنیم / خدا خودش بهتر می داند / جایتان را هیچ چیز پر نمی کند / قرار هم نیست پر شود / مثل دل ِ من / که خالی می شود از ندیدنتان / وقتی جایتان را خالی کرد / خدا / با همان ژست ِ خندان ِ همیشگی اش / از آن خانه . و روزها و لحظه هایمان /

 

 

مادربزرگم .

گُم کرده ام خنده ای را . .

و می دانم ، پیدا نمی کنمش ، هرگز .

 

+      آزاده  |