داشتم نیگاهش می کردم و فکر میکردم ،
هی فکر میکردم و هستهء لیموترش ها رو می گرفتم و لیوان و شربت و توی آینه که چتری هام رو شونه می زدم گفتم : با وجود حفره های کم و بیش زیاد ِ زندگیم ، و دست و پایی که شاید نباید ونمیتونه ازشون بگذره و راه ، چیزه دیگه ایه ، خوشحالم ...
.
چه شربت گوارایی :)

اینجا حوالی تهران ـ رودهن