شنبه هفته ای که گذشت ، عینکم بعد از 9 سال شکست آن هم چه شکستنی ، غیر قابل بند زدن !!! ناگزیر نوبت اپتومتریست گرفتم و خوب لابد تا عینک نمی شکست خیال چک کردن چشمهام را نداشتم و نمی فهمیدم یکی نیم نمره ناقابل پیر شده اند . بماند که یک ساعت با دکتری که هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی هم هست چه ها گفتیم و بنده خدا هی بغض فرو می داد از شرح حال روزهای این تابستان لعنتی و این 4 سال لعنتی تر و .... . چهارشنبه ای با بابا قرار گذاشتم که برویم و عینک ببینیم . تقریبا تمام یک ساعتی که من توی ترافیک مدرس بودم بابا منتظر بود . دل توی دلم نبود . دو دقیقه یکبار زنگ می زدم که : الان میرسم بابایی ... . رسیدم به مترو ، بدو بدو مسیر را طی کردم و از پله ها بالارفتم ، قرارمان کنار کانکس انتقال خون ایستگاه حقانی بود . هی چشم گرداندم اما ندیدمش . تا دستی تکان داد ، نشسته بود روی یک سکو زیر سایه . دلم خالی شد . دلم خالی شد و پر شد از تکان های دستش و لبخندش و نگاهش . نمیفهمیدم چه ام شده . نمی فهمیدم هرچه نزدیکترش می شوم چرا قلبم تند تر می زند . چه آرام بود . مثل موجی بودم که رسید به ساحل و آرام گرفت . می دانی چه می گویم نه ؟ دیدی ما همیشه چیزهایی داریم که تا مدتها انگار نمی فهمیم بودنشان یعنی چه . همین که آدم توی خودش گم می شود ، همین که آدم درگیر می شود ، انگار طعم خیلی چیزها را هم فراموش می کند . که تا به خودت بیایی ماهی و سالی رفته و تو غافل از داشتنی هایی که دارند در مرور زمان می گذرند . ظاهرش اینست که اتفاقی خاصی نیفتاده ، اما .. خیلی خاص بود . خیلی . چند شب ست که موقع خواب می مانم توی لحظه ای که بابا را دیدم تا وقتی دستش را گرفتم و بلند شد و رفتیم . با سر و صورتی زاویه دار از شانه ها که نور را پخش می کرد روی سپیدی ِ تازه زیادتر شدهء موهایش . بابا بلند شد و من هم انگار از فراموشی ِ خیالی بیدار شده باشم و چه خوش لحظه هایی .