دلم کنده می شد ، بس که تنگ بود . خفه بود . کلافه بود . و روز ، آرامم شده بود دستمالی مرطوب کشیدن به تک تک ِ برگ های پیچکم .و نمیدانستم می شود با چشمها هم این طور دوید . که من می دویدم از روی برگ ها ، و می پیچیدم بی آنکه پارو در آب زنم ، می رفتم . و هیچ چیز سطح نبود درآن ناباوری ِ عجیب . که من سرک می کشیدم به نه چندان دورِ خشنودی های بزرگ . عطف ها . بر باد رفتن ها ! با باد رفتن ها ! بی هوا _ نفس کشیدن ها _ . جمله می ساختم مغموم به راهیی دور ، می رسید در پناه یک دوست و من هرچه پیش می رفتم بیشتر مچاله می شدم در خودم . بس که عمیق بود . و هنوز بوی هیچ ساحلی به مشام نمی رسید . که درخت بودم من و آن شاخهء بالایی ، سبز ترین ، تازه ترین ... که می پاییدم جوانه ها را تا ریشه ها . با نگاهی خوب که لذتم می داد خشنودی ِ پاک ِ آرام را، که هیچ از آن ارزشمند تر ندیدم ، نداشتم ، نبود ، نیست که درخت باشم من بی کنج ، بی دنج ، بی هرچه باشد یا نباشد . و شب کسی پرسید که "خسته ای " ؟ .
خسته نیستم/ی من/تو ... که بیش از اینها فرسودگی را معنا می دهد بی نتیجه رفتن ها . و ماندن . و من آری ، با تمام بغل بغل شوق و حالم ، فرسوده شدم با آنکه میدانم/ی تلخ ِ تلخ است .
عابری می گذشت و با صدایی نزدیک فریاد ترانهء " مداد رنگی " می خواند و من شبانه پیِ یادی که از یاد رفته بود می دویدم . و از پلک هایم سنگینی می چکید . و رنگ ها ، و رنگ ها ... و ر ن گ ه ا ااا آواز می شدند بر پنجره ، و دیوار و آرام .
