چند شب پیش ، توی راه برگشت به خونه روی پل هوایی مثه همهء این روزهای بعد از اتنخابات خیره خیره به پلاک 6 نگاه میکردم ، که چراغای دو طبقه بالاییش روشن شد ؛ خاطره هام بی اختیار با دور تند از سرم گذشتند . آره دیگه خبری از پوستر های پشت شیشهء واحد 6 هم نبود . توی پارکینگ داشتن اسباب و وسایل جدید رو میبردند سمت آسانسور . چقدر دلم میخواست برم بهشون بگم اینجا اندازه یک عمر آدم هاش خندیدن ، دویدن ، پله ها رو بالا رفتن و پایین اومدن و به امید ، خستگی هاشون رو فراموش کردند . ده ها بار یار دبستانی رو مشق کردند . چه دلهایی مشتاق اومدن و خبرهای تازه گرفتن .چه کسانی اومدن و گفتن ما که کاری ازمون بر نمیاد اما خدا به شما قوت بده و با لبخند رفتند . دلم میخواست بگم آخرین باری که سمیه توحید لو رو دیدم دو روز قبل انتخابات بود ، واحد 8 همون جایی که دارین بوفه و دکور میچینین نشسته بود و منتظر یه جلسه تازه ، با بچه ها گپ می زد . هر موقه که میومدم و نبود یکی از بچه ها میگفت مامان هنوز نیومده . آره بس که تو مادرانه دل میسوزونی و انرژی میذاری سمیه توحید لو . بس که جماعت ِ اطرافت رو تشویق و ترغیب میکنی و نشاط میبخشی . باور کن اگه هیچ اتفاقی هم نمی افتاد چشم و دلهای بخیلی همیشه مترصد به بند کشیدن ِ همچون شماهایی بودند اونقدر که ایمانتون قدرتمندتون کرده و صبور و رئوف و بزرگوار . دلم می خواست بگم اون جمعهء نحس ِ ابدی یه مشت جاهل ِ بی هویت اومدن و صدای عربده هاشون توی راهرو ها پیچید . دلم میخواست بگم اون شب ، سیاهی و پلیدی رو چشم در چشم دیدم در حالی که دست به کلت بود و بی قلاده حریف می طلبید و ... نبود ، نه حریفی برای اینهمه بدکاری نیست . دلم میخواست بگم اون شب تا صبح ِ واقعه ، بارون هم تسکینی نبود .
سمیه توحید لو ، زندان جای تو نیست . انفرادی جایی نداره برای قلب بزرگ تو .

انفرادی جایی نداره برای شبانه روز ِ خستگی ناپذیر ِ مهدی بوترابی و ... تمام عزیزانی که با ذکر ِ حق روز و شب می گذرانند .
زندان و زندان بانانش درکی از ایمان ِ روح ِ شما ندارند .
ای کاش خداوند ، فرجی برساند از در ِ کرامتش . که زندان جای دوستدارانش نبوده و نیست . هرگز !
....
باید که خاک من / از خون من بنا گردد / بنای آزادی بی مرگ و خون کی میسر شد ؟/پیکار می کنم / می میرم / این است عشق من / می دانی ، من ایرانی ام . ( خسرو گلسرخی )