دلتنگی قسمت می کردند از صبح توی دلم ،
مثل شور / مثل شیرین / مثل تو / صفحه اول دیوان حافظم ، لبخندی ماندگار شده که کوچکم میکند تا دست هایم جا بگیرند توی دستهات و بلندم کنی ... / ولی میبینی که میکوبندم به چارچوبه زمان این خاطره ها ؟ میبینی که دلم پناه می خواهد و حرفهایم دل می خواهند و تو پناه ِ دل ِ کوچکم بودی / تا بودی / که هستی / در دلم /
.......
جانمازت را پهن میکنی توی ایوان خانه پدربزرگ ، گل هایش می شکفند انگار زیر تابش چشمانت . همه هستند ، ظهر است ، گرم است ، آنقدر گرم که انجیر ها می افتند توی حیاط و به وسعت بودن درخت شاتوت سرخ رنگ شده گوشه خانه . آنقدر گرم هست که کف پاهامان تاب ِ یک لحظه داغی ِ سنگ های کنار حوض را هم ندارد ... گرم است ، تابستان است اما تو نباشی گرما یعنی چه ؟ اصلا همه چیز به محور نگاه تو می چرخید توی آن خانه . وقتی که آقاجان صدایت می کرد : خانومم ، تاج سرم ... همدمم ... همه حساب کار دستشان می آمد که هاااا اینجا خبری هست بیش از آنچه دیگران دانند !!!! سری نهفته در سلامی ست . در کلامی . در نگاهی که خط ها می نویسد و تمام نمی شود . بزرگ مادری که بزرگیت برای من در هیچ قالبی نمی گنجد . چه می شد اگر چند صباحی دیگر می ماندی این زمین خاکی مان را جان می بخشیدی ؟ من دلم نه آن خانه را می خواهد نه هیچ بویی از آن کوچه و آن محله را . حالا که من دستم به زنگ در خانه می رسد چه فایده که تو نیستی تا قفل در بگشایی ؟ حالا اصلا چه فایده که حوض آب باشد و آبی ، گرما ندارد هیچ جای آن خانه . نه آن اتاق ِ ساده ، با سقفی بلند و زندگی که در آن می رفت و می آمد با قدم های تو . و حالا بیا و لبی به خنده تر کن تا بنشینیم و شیدایی کنیم در زمانمان . ستون ها هنوز باقی اند تا دعای تو از دور می رسد .
...........
دلتنگی قسمت می کردند از صبح توی دلم ،
دلتنگی برای گیسو سپید روزهای کودکیام .
