ما آدمها از دل های هم می گذریم و بی خبریم ، اما نه همیشه ! یک وقت هایی حس میکنی چیزی دارد تووی دلت می نشیند ، نرم و آرام ... / فکر کن که عبور ِ یاد ِ رفیقی ، دوستی ، آشنایی باشد ! و فکر کن روزی باشد که از طلوعش حواست رفته باشد سمت مشرق ، سمت حیاط ، سمت ابدیتی که دوستش داری اما از آن غافل مانده ای . غافل مانده ای از قبله ای که آرامت بود . داغ اگر بودی ، آب میشد . سرد اگر بودی ، آتش ! /
خیالم بود که می بافت از سر ، از آغاز ِ دلتنگی ، از آنچه من همه بودم و نبودم که حس کردم آرام و نرم از دلم گذر کرد ! و حال ، در مغرب . در شب . در سکوت . در کویر ... !
پیامت آمد که نیت کن !
اشک آمد و بر پای دل ریخت و تمام !