|
Coming Back To Life
|
من و تو ، باید بتوانیم با این تازه-کوچک خبرهایی که بویی از خیر دارند ،
پرچینی بسازیم _ گرچه در خیال _ تا برای دقایقی آسودن ، کنجی داشته باشیم ، دنج .

/
ساعت نزدیک 1 میرسیم هفت تیر که گوشه و کنار مامورانی با لباس انتظامی حضور دارن و زیر پل عابر نزدیک 20 ون انتظامی پارک شده ( روبروی مسجد الجواد ) . پایین هفت تیر ترافیکی که ادامش به سمت ولیعصر . راننده اتوبوس آزادی-هفت تیر میگه که تا حافظ بیشتر نمیریم چون بسته ست بقیه راه . با مامان از پیاده رو کریم خان به سمت ولیعصر حرکت میکنیم ( تمام مسیر ، جا به جا نیروهای لباس شخصی و انتظامی ایستاده بودن ). جماعتی با کیسه هایی که چادر نماز یا سجاده و زیر انداز داخلش بود هم مسیر ما بودند . گروه های دو - سه نفری و یا بیشتر . به دفتر روزنامه اعتماد ملی میرسیم و حاج کروبی رو آماده سوار شدن ماشین و رفتن به نماز جمعه میبینیم. از تقاطع حافظ به سمت ولیعصر خیابون رو بستند . یک مدرسه پسرانه هم دقیقا بعد از خیابان نجات الهی هست که تمام حیاطش پر از نیروهای لباس شخصی بود و چند سری تخلیه شدن به سمت ولیعصر . از میدون ولیعصر مردم دیگه روبان های سبزشون رو بستند و به قولی به هم پالس اعلام حضور میدادن ( نشونه ها زیاد بود . بادبزن های سبز . جانماز . تسبیح . بطری های سبز . نقاب و ... ). عده ای به سمت پایین میدون حرکت میکردند . ما رفتیم سمت بلوار کشاورز . همون اوایل بلوار یه وانت بلند گو گذاشته بود و مردم داخل پیاده رو و چمن های بلوار آغاز خطبه ها رو میشنیدن . رفتیم سمت خیابون فلسطین . اتوبوس های سازمانی که همیشه ملت رو میکشونن برای این جور فرایض پارک شده بودن سرتاسر خیابون فلسطین . نیروها دیگه کاملا شمایل لباس شخصی داشتن و زیاد هم بودند .. از میدون فلسطین به پایین سخت می شد رفت حتی عده ای که بالا میومدن ؛ میگفتن گاز اشک آور زدن نرین پایین ( هم گاز اشک آور زده بودن هم کتک !). تصمیم گرفتیم مسیر رو از خیابون طالقانی ادامه بدیم . خیلی شلوغ بود . گرچه مثل نماز جمعه 29 خرداد سازمان یافته نبود اما تمام پیاده روهای دو سمت خیبون طالقانی ( و بلوار و 16 آذر و ... ) مملو از جمعیت بود که نشسته بودن و از بلند گوها خطبه هارو گوش میدادن . خانوم زهرا رهنورد هم روی یک صندلی مسافرتی و داخل پیاده رو خیابون طالقانی کنار مردم نشسته بود و مردم نامه هاشون رو بهش میدادن . چهارراه طالقانی - وصال به چهار سمت که نگاه میکردی جمعیت بود که داخل پیاده روها نشسته بودند و یا در حال تردد بودند . ما همون تقاطع نشستیم . گاهی که صدای بلند گو قطع می شد همه با هم ال.. اکبر سر میدادند . و با شروع خطبه دوم مردم مدام یا دست میزدن یا ال.. اکبر میگفتن ( قسمتی که در مورد یک هفته قبل از انتخابات صحبت کرد و صدا سیما رو نشانه گرفت و قسمتی که در مورد 5 روزی که رهبری به شورای نگهبان فرصت داد و قسمتی که در مورد زندانی ها صحبت کرد ) . از احساس اون لحظه ها میگذرم و صرفا شرح ماوقع میکنم . خطبه که تموم شد ولوله ای به پا شد . عده ای که تمایل داشتن و یا آمادگیش رو داشتن ، به نماز مشغول شدن و عده زیادی از مردم به سمت میدون فلسطین راه افتادن و تمامشون شعار یا حسین میرحسین میدادن . جمعیت خیلی زیاد بود . از ترسی که توی چهره مامور ها دیده می شد کاملا مشخص بود مغموم شدن و آماده دستور هستند . به موازات طالقانی از خیابون انقلاب هم مردم دسته دسته شروع به راه پیمایی کردند و بر خلاف اون یک هفتهء سکوت ِ بعد از انتخابات مردم خیلی زیاد شعار میدادند . پیر و جوون . زن و مرد : بیشترین و قدرتمند ترین شعار " یا حسین میرحسین بود" و " زندانی سیاسی آزاد باید گردد" ( و دیگر شعرها : ایرانی میمیرد ذلت نمیپذیرد . مرگ بر روسیه . دولت کودتا استعفا استعفا . مرگ بر دیکتاتور و ... ) . به همراه جمعیت به بلوار کشاورز رسیدیم و به سمت میدون ولیعصر حرکت کردیم که نیروها بی دلیل به سمتمون میومدن ( گاز فلفل می زدن و فحش میدادن و حمله ور می شدن ). اول مردم ترسیدن اما همون حس یکی بودن و هماهنگی( نترسین نترسین ما همه با هم هستیم ) باعث شد آروم بشن و فرار نکنن .بعد خیابون فلسطین رو به سمت فاطمی بالا می رفتیم و شعار میدادیم . از زرتشت ماشین ها هم با بوق همراهی میکردن . ولیعصر هم مملو از ماشین و مردمی که به سمت بالا حرکت میکردند و بوق و شعار و .... . یه حاج آقای سیدی پارچه سبزی به گردنش بسته بود که مردم با یک حس فوق العاده یی ازش تشکر میکردن . جالب قضیه آمادگی نیروهایی ( از فاطمی به سمت پایین دسته دسته حرکت می کردند ) بود که هم مسلح به باتوم و اسلحه بودند و هم قمقه آب داشتند و هم ماسک ( اومده بودند جنگ !) . و بدا به حال اون عده ای که روبروی وزارت کشور درگیر شدن و زد و خوردی که وحشتناک بود ( خون . خون و خون ). مسیر ما از مطهری به سمت اتوبان مدرس بود . نوار های سبزی که به آنتن ماشین ها بود . دستهایی به علامت پیروزی که بیرون از شیشه ها بود صدای ممتد بوق و شعارهایی که پشت چراق قرمز های مسیر میدادن و لبخندی که منشاش چیزی جز همدلی نیست .
ظاهر امر اینه که کار از کار گذشته ولی واقعیت اینطور نیست . ما نه کمیم و نه تنها . امروز احساسی توی چشم تک تک مردمی که کنار هم نشسته و ایستاده بودند رو می شد دید . احساسی که باید هدایت بشه به سمت صبر و امید و امید و امید و ... . باید امیدوار باشیم که به قول رفسنجانی ، این نماز جمعه شروع یک تحول باشه . و باید برای این تحول تک تک ما تلاش کنیم و دست کم ، خسته نشیم .
....
ما مردمی هستیم شایسته احترام و عزت . ما مردمی هستیم شایسته قدردانی و سپاس . ما مردمی هستیم محترم ، گرچه حاکمانی داریم که نه قدر می دادند و نه شعور قدرشناسی دارند . ما همچنان صبور و متین به راهی که جز حقمان نیست ادامه میدهیم و اجازه نمیدهیم که دست نامحرمان و قدرناشناسان به ریشه های امیدمان برسد . ما تا آخر ایستاده ایم .
...
مرتبط ها :
۱ : شطرنج هاشمی
۳ : هاشمی رفسنجانی و سیاست حکمت
پدرم گفت : درد سیری بود ! می شود لقمه لقمه نان ندهی !؟
استخوان لای زخم نگذاری ! زخم را لای استخوان ندهی !؟
راستش من که نه ! ولی مادر ، چه کند !؟ از تفنگ می ترسد
می شود با تفنگ، با باتوم ! قدرتت را به من نشان ندهی !؟
اگر از من سکوت می خواهی ، هفت قبر تمام می میرم !
هفت قبر تمام ! اما بعد ، پُز آزادی بیان ندهی .... !
ناگهان آسمان غباری شد ! اشک ! سرفه ! خفه ! لگد ! زنجیر !
تو به ایمان خود عمل کردی ! که به دشمن دمی امان ندهی ...
من ولی دوست! من ولی مشتاق! من فقط معترض! فقط دلگیر ...
کاش می شد خودم - خودت باشیم ! گوش بر حرف این و آن ندهی !
فرض کن من غلط! غلط کردم ! خوب شد !؟ اعتراف خوبی بود !؟
تو نمی شد چنین غضب نکنی !؟ سوژه دست جهانیان ندهی
این طبیعی ست که حکومت ها ، حافظ اقتدارشان باشند ...
ولی ای کاش دست سربازت ، پرچم صاحب الزمان ندهی
من شبی ماه می شوم آنوقت ، می روم تا دل خدا بالا
چونکه دیگر نمی شود با زور ، ماه را دست آسمان ندهی
امتحان ! امتحان سختی بود ! همه در امتحان رفوزه شدیم !
کاش می شد که امتحان ندهم ! کاش می شد که امتحان ....
۱:کدام مؤمن است که خطاب به «امام زمان»اش نامه بنویسد و پای نامهاش امضا کند «سر لشکر»؟! ( از وبلاگ ملکوت )
شجاعت بخش ناچیزی از نجابت است و تابعی از آن . هر نجیبی در حدِ نجابتش دلاور است . دلدار ِ نانجیب ، هرگز وجود نداشته است . بی کلهء فاسد البته بسیار وجود دارد ، اما شجاعت بی کلگی نیست ، بسیار عمیق تر از آن است ، و زیباست ، غرورآفرین است و آرام بخش . بی کله فقط با تنش می جنگد ؛ شجاع اما با تن و روح و ایمان و شعورش _ یکجا _ می جنگد . بی کله ابله است ؛ اما شجاع بر سر سفرهء دانایی و آگاهی ِ خویش نشسته است . بی کله هیچ آرمانی ندارد ؛ شجاع ، جز آرمان ، چیزی ندارد !
بر جاده های آبی ِ سرخ ، کتاب چهارم / نادر ابراهیمی
...
۱: نامه خزر معصومی به همسر محمدرضا جلایی پور : برای فاطمه ها
۲:برای ۱۸ تیر ِ ما (+)
به هر مجلس ، به هر زندان
به هر شادی ، به هر ماتم
به هر حالت که بودم با تو بودم
تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی
فدای نام تو ، فدای نام تو بود و نبودم
گویند که در خانه دل هست چراغی
افروخته .. کاندر حرم افروختنی نیست
برای آنچه که ، گرانبهاتر از تمام ِ پیروزی هاست .
آقای موسوی عزیز و بزرگوار ؛ روزتان مبارک .

پ.ن: و امروز مبارک به مردان و جوانانمان دربند ، که جز در راه اعتقادشان به حقیقت قدم برنداشته اند .
این معجزه ست ، معجزه ایمان
که ایمان را ،
با صد هزار ترفند
ویران نمی توان کرد . / حمید مصدق

دلم می خواهد بدانی که نبودنت ، محال است !
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد وای اگر از پی امروز بود فردایی
"چاره ای نیست جز مِهی فشرده را گرداگرد خویش انگار کردن ؛ مِهی که درون آن ، هرچیز غم انگیز ، محو و کمرنگ شود . خائنان به خاک _ همان ها که زمین خدا را آلوده می کنند _ در مِه ، گرچه وَهمی ، اما قدری زیبا و تحمل پذیر خواهند شد ."
آقای جعفری این چند خط ، از زنده یاد ، نادر ابراهیمی بزرگ و گرانقدر ماست . می شناسیدش ، نه ؟ ابراهیمی پیش از آنکه نویسنده ای با انبوهی کتاب باشد ، پیش از آنکه اسطوره ای از جملات و واژه هایی بدیع و نرم و تسکین دهنده و گاه پرخروش باشد ، مثال کامل یک وطن پرست بود _ و هست _ . که حتی در عاشقانه ترین مکتوباتش ، وطن اولی به هر چیزی ست که در تصور بگنجد . شاید خوانده باشید که گفته : عشق به وطن ضرورت است ، نه حادثه .
و شما ... سازتان را بد کوک کرده اید . قلم (!) به دست گرفته اید و به تاخت ، از جاده ء حرمت خارج شده اید و در توهمِ بی پایان ِ خویش ، " حق حق " می کنید ، که مردانگی را احیانا جایی ، جا گذاشته اید و رسما داعیه دفاع از دروغ گو ترین و بداخلاق ترین عنصر سیاسی این سالهایِ وطنتان را دارید ، کسی که خیلی زود امثال شما و بزرگ تر از شما را هم به مقتضی قدرت طلبی اش پس خواهد زد ، کسی که " هیچ " نیست اما خودش را " همه چیز " می پندارد ، کسی که ذره ای ، حتی ذره ای به ایمان و دیانتی که چون ارث اجدادیش می داند پایبند نیست و در عوض ، در جاده ویرانی اش قدم بر می دارد ... بله ، شمایی که مدافع (!) چونین آدمی هستید که یک دستش پرچم وطن است دیگر دستش عَلم ِ ظلم و ظلم و ظلم و ظلمِ تمام ، فکر می کنید جایی در خانهء کتاب های مادارید ؟ .
می گویید خوشحالید از این لحظه ای به آن رسیده اید و اگر تصور کنید این لحظه قله ای در تصورات شما باشد آیا جز این است که دره ای پیش و پسش دارد ؟ خیال می کنید کسی نیست که داد ِ مظلومی را بگیرد که اینطور یکه تازی می کنید ؟
شما می گویید ما کمیم ؟ شما زیادید ؟ اقلیت و اکثریت تعیین کرده اید ؟ ما چپ نماها . شما راست نماها ؟ تحلیل شما رای ِ ضد ِ مرکزی ست ؟ . توی خلوتتان به حرف هایی که می زنید فکر میکنید ؟ جایی برای وجدان ِ بیدار گذاشته اید ؟ اکثریتی که شما از آن حرف می زنید که اند ؟ فکر می کنید اقلیتی که ما باشیم ، کور هستیم یا کر ؟ کدام تحلیل ِ منطبق بر اصول و حسابگری های اجتماعی سیاسی فرهنگی اقتصادی و ... پشت شما اکثریت است ؟ فکر می کنید از طیف این اکثریت در میان ما و حتی خانواده های ما نیستند که بدانبم حرفشان و منطق ِ رای شان چیست ؟
آقای جعفری ، گرسنگی محدود به شکم نیست ! گرسنگی روح را هم شامل می شود . روحی که فقیر مانده ، ندیده ! یا نخواسته و نگذاشته اند که ببیند . روحی که جز آنچه بخوردش داده اند چیزی در چنته ندارد . روحی که در پوستهء خشک و کور ِ سنت اسیرش کرده اند . آقای جعفری ... از روح با شما صحبت میکنم . از روح ِ مردم ِ کشورم که اگر به گفته ء شما اکثریت ِ باشند ، گرسنه اند ! _ شاید نه همه شان که اکثریتشان _ و این مردم اگر بدانند و از ظلمات نادانی رهایی یابند ، هرگز گرفتار ِ دام ِ مهرورزی های دروغین و صدقه دهی ها نمی شوند . هرگز !
: این وآن را می خواهم . این و آنم کم است .این و آنم گران است . این را بدهید تا آنطور بشوم . آن را بدهید تا اینطور بشوم ." اینها تماما حرف افراد است نه ملت ها . افراد، تن به مصالحه می دهند؛ اما ملت ها نع!! . افراد، در مقابل رشوه و باج تسلیم می شوند؛ اما ملت ها نع!! . افراد ،خود را ارزان یا گران می فروشند ؛ ملت ها اما نع !!. افراد ، ممکن است به هر قیمتی حتی فروختن شرف نان بخواهند و آب و برق و خانه و روزنامه و محبت و کار؛ اما ملت ها نع!! . افراد، فریب ثروت و مقام و به حضور رسیدن و دست بوسیدن و مورد مرحمت قرار گرفتن را می خورند؛ اما ملت ها نع !! . افراد با سلاطین و حکام خیانتکار خود کنار می آیند و به نوکری آنها افتخار می کنند، اما ملت ها نع !!." / آتش بدون دود - ناد ابراهیمی
ما اقلیتیم ؟ باشد . من افتخار میکنم در جمع اقلیتی باشم که سید خاتمی 8 سال تمام پرچم دار مدارا و صلح و آرامش و .... اخلاقش بود . ترجیح می دهم در اقلیت بمانم اما دینم را ، آیین و اعتقاداتم را ، دست مایهء اهدافم قرار ندهم . ترجیح می دهم اقلیت بمانم اما در زمره فریب خوردگان و فریب دهندگان نباشم . ترجیح می دهم اقلیت باشم و بمانم تا اینکه اکثریت ِ مدعی ِ دست پاکی در کشورم ، خون ِ هموطن بی گناه ِ من را بریزند و دلیلشان ، حفظ حاکمیت باشد ! و قبل از آن با رای ِ من ، شعور و احساس من بازی کنند و حتی روزی از حادثه _ همان انتصابات _ نگذشته هر که با ایشان نیست را خس و خاشاک بنامند . من ترجیح می دهم اقلیت باشم تا اکثریتی که رای شان ، به واسطه قوای نظامی و تهدید و بگیر و ببند و چوب و چماق حفظ می شود و نه عدل و انصاف . ترجیح می دهم اقلیت بمانم و از طیف ِ کسانی نباشم که افتخارشان رای مردمی ست دردمند که بعد از گذشت مشقات انقلاب و جنگی ویرانگر ، هنوز از بدیهیات زندگی محرومند و به سخیف ترین شکل ممکن به آنها توهین می شود . توهین به ذات ِ پاک ِ انسان . توهین به اصالت و منزلت ِ انسان . توهین به کرامت ِ انسان . بله .. آقای جعفری ، من ترجیح می دهم در اقلیت باشم اما با شرافت زندگی کنم .
ما اقلیتم ؟ پس چرا این همه هراس از ما ؟ چطور است که سایهء نیروهای امنیتی و اطلاعاتی بر خانه و کاشانه و زندگی مردم گسترده شده و منتظرند تا از کسی صدایی بلند شود ؟ چطور است که استاد دانشگاه از بیم جانش دهان با سکوت بسته و مغموم است ؟ اشک های ماردان ِ ما و درد ِ پدران ما که نگرانند حرفی بزنیم ، خطی بنویسیم و فردا روزش در خانه نبینندمان محصول ِ عدلِ کیست ؟ . مادرم میگوید ما انقلاب نکردیم ، جوانیمان را پای انقلاب نگذاشتیم که حالا شما نه امنیت داشته باشید نه احترام . ما اقلیتیم ؟ ما که حقمان را می خواهیم و گلوله جواب میگیریم . و شما اکثریتیت که انتخابات را آزاد می دانید ؟ و در پیچ و تاب ِ نداشتهء این واژه به دنبال حریفی می گردید که سرکوبش کنید ؟ . ای کاش مشکل یک شخص بود و با آمدن و رفتنش کشوری کن فیکون نمی شد ، اما درد اینجاست که این شخص ، ناطق ِ بالفعل ِ جریانی ست که مروج اسلام ِ ناب ِ طالبانی ست ، این شخص خود را مرید کسانی می داند که قائل به حکومتند نه جمهوری و رای مردم را جز تزینی برای قدرت نمایی نمی دانند که در حکومت ِ ولایت مدار ، رای ِ اشخاص را که من و تو و او و ما و شما باشیم ، کفرِ مطلق می دانند ! . اما بر چه کسی پوشیده است که : ظلم متعلق به اعصار ناآگاهی ِ ملت هاست ، متعلق به اعصاری که مردم قَدری و جبری مطلق هستند و به سرنوشت محتوم تغییر ناپذیر معتقدند . امروز دیگر شناخت به میدان آمده است و شناخت در کنار ایمان جایی برای ستمکاران باقی نخواهد گذاشت.
ما اقلیتیم و شما اکثریت . و همه ما گویی در قلعه ای زندگی میکنیم که از قضا در آن :
همه با هم برابرند ولی بعضی برابرترند !!!!
و من نمی توانم "کتاب " ِ شما را که حاصل ِ اندیشه و تفکر شماست در کتابخانه ای بگنجانم که قلم ِ " ابراهیمی ها و وطن پرستان ِ آزاده و مومنی چون او " در آن زنده اند و به من و به ما ، درس ِ آزادگی را گوشزد می کنند . ( وازه غریبی ست این آزادگی . بی درنگ مرا به یاد ندای مولا حسین بن علی در روز واقعه می اندازد که : اگر دین ندارید ، لااقل آزاده باشید )
ریشهء زندگانی انسان را شاید بتوان خشکاند ، اما حق و حقیقت از چشمه ای جان می گیرید که دست ِ هیچ ظالمی ، در هیچ کجای زمان و مکان به آن نخواهد رسید . بترسید از یوم تبلی السرائر . بترسید از خدای ِ احکم الحاکمین . بترسید از روزی که دور نیست و آه ِ مردمی دامان ِ شما را خواهد گرفت .
...
عنوان بیتی است از فرخی یزدی
دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می خورد.
تو فقط ایستاد ه بودی
و خوشدلانه نگاه می کردی
که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می زنند.
تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می شود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده ی خانگی
پارس می کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.
آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده اند
بلبلانند
میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
و نام تو را می خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که صید حلال می خورد.
1/4/1388
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد
.
.
.
ن.ا.م.ه عبدالعلی بازرگان به ر.ه.ب.ر