تبليغاتX
- مرا به نام کوچکم بخوان -
Coming Back To Life

       از راه دور ، به جاری ِ مهربان ِ چشمان یک دوست  .

 

 ما چون  آیه ای بی تاب در متن زندگی می رویم و باز می گردیم به خویش .

 

+      آزاده  | 

صدای آواز من

  توو کوچه پرسه میزنه

تا بخوای بهانه داره

 

توچال آبان 87 

 

+      آزاده  | 

 "دیگران " همانقدر که انتظار صبر دارند ، صبوراند ؟  

    "ما " همانقدر که انتظار صبر داریم ، صبوریم ؟

 

 

+      آزاده  | 

که ما می خندیم / که ما باید بدویم / که ما را چه می شود ؟ / که بود ؟ / آنکه دیشبی دست روی دلی گذاشت ؟ / که بود که گفت من را  /  آرام /  که من خندیدم / و تو .

.

.

و خداوندگارا  ، تویی که می وزی در جانم .

+      آزاده  | 

در رقص  ِ پلک ها

آینه ها

هاج ُ واجاند

.

+      آزاده  | 

دلم مشغول توست ،

اما بگو جایی هست توی دنیای به این بزرگی که من بدون ترس ، سیر نگاهت کنم و با خیال صورتت بروم ، بروم و اگر سایهء ابری پیدا شد بنشینم وِ آرام بگیرم . بگو جایی هست که بشود آسوده سخن گفت از    عشق . جایی هست که بشود خندید و سر به هوای آسمان بود ؟  تا با همان تکه ابر برایت بنویسم :   میلادت مبارک  .  

دلم با تو سخن ها دارد هنوز و هنوز و هنوز .

+      آزاده 

زمان را می فهمم ... بی آنکه زمان مرا ؛

دلم را ؛

دلتنگی ام را .

زمان را می فهمم ... شب ها که چراغ چاردیواری ِ دلم را خاموش میکنم ؛ پرده را کناری می زنم و می نشینم به تماشا :  آدمهایی که آمده اند ؛ رفته اند ؛ با هم ؛ بی هم .  ماشین ها را که مدام محو و پیدا می شوند در دوردست ِ خیابان . خیابان های یک طرفه ؛ بن بست هایی که کم نیستند ، با دیوارهای کوتاه و بلند ؛ با پنجره هایی پُر نور و بی نور ُ خالی ...

زمان را می فهمد  ... دلم ؛ که چشم بسته هم سراغ تو را میگیرد . گذشته از تمام کوچه های این شهر بی قرار ؛ گذشته از پنجره تمام خانه هایش ؛ گذشته از دیوار ها ؛ نورها ؛ تاریکی ها ...

گذشته از تمام دلتنگی ام .

 

پیاده روی ِ پاهای خواب رفته _ شبانگاه ِ جمعه

خاطره هستن این نقاشی ها . خاطره

+      آزاده  | 

ما بزرگ شدیم . بزرگ شدیم ؟ چقدر زود . چقدر تند . چقدر من دلم تنگ ِ شادی های ِ کودکانه مان شده . تمام این چند شب ِ بی خواب را نشستم و عکسهامان را دیدم . خندیدم . گریستم . چشمهام را بستم و مرور کردم آنچه را که همهء من و توست . آنچه ما را رسانده به اینجا . سلام 22سالگی ات . سلام این روزهای پاییزی . سلام خواهرم . عزیزم . عشقم . یادت بیاید تاک ِ انگور و حوض ماهی مان را . یادت بیاید گلهای حیاطمان را . یادت بیاید درخت گیلاس و سیب سرخمان را . یادت بیاید تخته گچی گوشه حیاط . دوچرخه کوه . پله های پشت بام . چهارشنبه سوری ها . زمستان ها ..... سرسره های برفی که بابا توی حیاط درست می کرد . بستی برفی ها . چکمه ها ، چکمه هامان یادت هست ؟ چقدر همه چیزمان شبیه هم بود . خنده هامان .

 

 گریه هامان . شادی مان . چقدر توی حرف هم می پریدیم از ذوق . چقدر می خواستیم اول باشیم ولی نمیشد ، بسکه مثل هم بودیم . مثل هم می پوشیدیم ، مثل هم می دویدیم ... تا همین چند سال پیش همه جا خیال می کردند دوقلوییم J . صبح ها که با هم می رفتیم مدرسه . سارا . ایران . آیین روشن . بهشتی . هــــــــــــــــــــــــــــی دستت را بده به من ، بیا گرم کنیم هم را ، بیا تاب ِ غم ِ هم بمانیم . بیا و ببین چقدر کی چسبند این عکسها ، این خنده های از ته دلی . چقدر چقدر چقدر دوستت دارم . چقدر برای این روزهای پُر بارت خوشحالم . چقدر قشنگ صحبت میکنی به زبان ِ تازه ات . چقدر خوب می فهمی ام . چقدر خوب می خواهی ام . چقدر من بی تو کمم شکوه ام . چقدر من بی تو کوتاه ام ... خلوتم .... گنگم .

خدا ، هم او که خوب می داند ُ خوب می خواهد

از او می خواهم بودن ِ همیشه ات را .

از او می خواهم ای خواهرانگی را دلچسب و شیرین تر کند

قشنگم

شکوه ام

خواهرم

تولدت مبارک

 جمشیدیه - 73

+      آزاده