|
Coming Back To Life
|
از راه دور ، به جاری ِ مهربان ِ چشمان یک دوست .
ما چون آیه ای بی تاب در متن زندگی می رویم و باز می گردیم به خویش .

صدای آواز من
توو کوچه پرسه میزنه
تا بخوای بهانه داره
"ما " همانقدر که انتظار صبر داریم ، صبوریم ؟
.
.
و خداوندگارا ، تویی که می وزی در جانم .
آینه ها
هاج ُ واجاند
.
دلم مشغول توست ،
اما بگو جایی هست توی دنیای به این بزرگی که من بدون ترس ، سیر نگاهت کنم و با خیال صورتت بروم ، بروم و اگر سایهء ابری پیدا شد بنشینم وِ آرام بگیرم . بگو جایی هست که بشود آسوده سخن گفت از عشق . جایی هست که بشود خندید و سر به هوای آسمان بود ؟ تا با همان تکه ابر برایت بنویسم : میلادت مبارک .
دلم با تو سخن ها دارد هنوز و هنوز و هنوز .

زمان را می فهمم ... بی آنکه زمان مرا ؛
دلم را ؛
دلتنگی ام را .
زمان را می فهمم ... شب ها که چراغ چاردیواری ِ دلم را خاموش میکنم ؛ پرده را کناری می زنم و می نشینم به تماشا : آدمهایی که آمده اند ؛ رفته اند ؛ با هم ؛ بی هم . ماشین ها را که مدام محو و پیدا می شوند در دوردست ِ خیابان . خیابان های یک طرفه ؛ بن بست هایی که کم نیستند ، با دیوارهای کوتاه و بلند ؛ با پنجره هایی پُر نور و بی نور ُ خالی ...
زمان را می فهمد ... دلم ؛ که چشم بسته هم سراغ تو را میگیرد . گذشته از تمام کوچه های این شهر بی قرار ؛ گذشته از پنجره تمام خانه هایش ؛ گذشته از دیوار ها ؛ نورها ؛ تاریکی ها ...
گذشته از تمام دلتنگی ام .
پیاده روی ِ پاهای خواب رفته _ شبانگاه ِ جمعه

ما بزرگ شدیم . بزرگ شدیم ؟ چقدر زود . چقدر تند . چقدر من دلم تنگ ِ شادی های ِ کودکانه مان شده . تمام این چند شب ِ بی خواب را نشستم و عکسهامان را دیدم . خندیدم . گریستم . چشمهام را بستم و مرور کردم آنچه را که همهء من و توست . آنچه ما را رسانده به اینجا . سلام 22سالگی ات . سلام این روزهای پاییزی . سلام خواهرم . عزیزم . عشقم . یادت بیاید تاک ِ انگور و حوض ماهی مان را . یادت بیاید گلهای حیاطمان را . یادت بیاید درخت گیلاس و سیب سرخمان را . یادت بیاید تخته گچی گوشه حیاط . دوچرخه کوه . پله های پشت بام . چهارشنبه سوری ها . زمستان ها ..... سرسره های برفی که بابا توی حیاط درست می کرد . بستی برفی ها . چکمه ها ، چکمه هامان یادت هست ؟ چقدر همه چیزمان شبیه هم بود . خنده هامان .
گریه هامان . شادی مان . چقدر توی حرف هم می پریدیم از ذوق . چقدر می خواستیم اول باشیم ولی نمیشد ، بسکه مثل هم بودیم . مثل هم می پوشیدیم ، مثل هم می دویدیم ... تا همین چند سال پیش همه جا خیال می کردند دوقلوییم J . صبح ها که با هم می رفتیم مدرسه . سارا . ایران . آیین روشن . بهشتی . هــــــــــــــــــــــــــــی دستت را بده به من ، بیا گرم کنیم هم را ، بیا تاب ِ غم ِ هم بمانیم . بیا و ببین چقدر کی چسبند این عکسها ، این خنده های از ته دلی . چقدر چقدر چقدر دوستت دارم . چقدر برای این روزهای پُر بارت خوشحالم . چقدر قشنگ صحبت میکنی به زبان ِ تازه ات . چقدر خوب می فهمی ام . چقدر خوب می خواهی ام . چقدر من بی تو کمم شکوه ام . چقدر من بی تو کوتاه ام ... خلوتم .... گنگم .
خدا ، هم او که خوب می داند ُ خوب می خواهد
از او می خواهم بودن ِ همیشه ات را .
از او می خواهم ای خواهرانگی را دلچسب و شیرین تر کند
قشنگم
شکوه ام
خواهرم
تولدت مبارک
