می آمدی و می نشستی و می نگریستی و می طلبیدی که اخم پیشانی باز کنم و برایت بگویم / حرفی سخنی روایتی یا حکایتی / اما من نخست می بایست خط زلال اشک را وابگیرم از گونه های سپید با زمختی پشت انگشتان دست مردی که برای دست و انگشتان خود حرمتی خاص قائل است ، و از آن پس یک پر دستمال کاغذی بگیرم جلوی دستت و بگویم خواهش می کنم بس کن / و تا آرام شوی پیشانی ات را ببوسم و فکر لیوانی آب خنک باشم و فنجانی چای که هرگز طعم و عطر آن به نظر و به حساب نمی آمد ؛ که همه چیز مجازی بود میان دو " من " الا خود ما که جسمیت آن حقیقت روان می بودیم دچار در زبانه های نگاه های خود که برمی آمدند از عمیق ترین عواطف وجودی ِ آدمی و من کوتاه و سربسته می گفتم : می دانم ، ندیده و نشنیده می دانم برخی چیزهارا . و به تاکید میگفتم می دانم و می فهممشان نیز / آرام باش . آرام / حالا غزلی بخوان ، غزلی بخوان برایم . دلم برای صدایت تنگ شده ... /
سلوک / م.دولت آبادی
