|
Coming Back To Life
|
روزگار کودکی ، برنگردد دریغا
.
خانوم افشار ، مدته زیادیه دارم این در و اون در می زنم تا پیدات کنم .معلم کلاس اولم . اما هیچ هیچ خبری نیست . میگم شاید رفته باشین آمریکا پیش دخترتون . میگم شاید خیلی زود بازنشسته شدین و برای همینه که پیداکردنتون شده آرزو . ولی خدا کنه هرجا که هستین سالم و سلامت باشین . آدمای دور و کنارتون محتاج لبخند شیرین شما هستن . محتاج صبری که از کلامتون ، نگاهتون و لحن صداتون القا می کردین . خانوم افشار ، یادم نمیره که توی زمستون میومدی روی نیمکتا کنارمون می نشستی و دستامون رو میگرفتی تا نه بلرزیم و نه بترسیم . یادم نمیره که تو فقط یه معلم نبودی . معلمی وامدار تو بود . تو مادری بودی که بچه هاش توی یه کلاس چارگوشه جمع می شدند و بهشون محبت میکردی . دوست دارم . تا آخر عمرم اولین لحظه های دبستانم رو فراموش نمیکنم . گریه که نمی کردم اما اگه خندیدم از لبخند و آرامش تو بود . حالا هستی و بیای ببینی اون دبستان کوچولو شده یه غول فلزی زشت و خاطره ش واسه همیشه مونده زیر اسکلت فلزی اون مجتمع ؟ روبرو سینما فرهنگ . اون پیاده رو همیشه قشنگ و پر از شور وشوق .... . چیزی نمونده جز 2 3 تا عکس و اسم و یاد . ولی دفتر الفبام رو نگه داشتم . از همه بیشتر عاشق اون روزیم که دیکته هامون رو نقاشی کردیم . دامن . نان . سبزی . مداد . درخت . .... . صدات توی گوشم میپیچه وقتایی که عکسامون رو نگاه میکنم . قصه هات ... ! آخ چیا میگفتی خانوم افشار . اون قصه ها با ما بزرگ شدن و الان داریم لمسشون میکنیم . کجایی و لبخندت کجاست .

دبستان سارا - کلاس دوم - نمایش فصلها
د
دبستان ایران - کلاس چهارم
هو الاول والاخر والظهر و الباطن و هو بکل شیء علیم / سوره ۵۷.آیه۳
.
.
.
تو هیچ وقت از دست نمیری . از دل نمیری . از افق دید و سمت نگاه و سوی ِ راه .
.
این منم و ماییم که از دست می ریم و وقتی هشیار میشیم که باید برگردیم . باید بیایم همونجایی که بارها اومدیم و قرار گذاشتیم با خودمون و با تو ، به راست دیدن . شنیدن . گفتن . ... / این منم که دور میشم وقتی که می ترسم . وقتی اجازه میدم تمام دردهام سایه بشن و هرچه می دوم از من جلوترند . این منم که دور میشم وقتی که مبارزه رو فراموش میکنم و قدمهام رو آهسته و ........ ......
.
.
.
ای که خود را به لباس در پیچیده ای (۱) برخیز و انذار کن (۲) و پروردگارت را به بزرگی و کبریایی یاد کن (۳) و لباست را پاک و پاکیزه دار (۴) و از ناپاکی دوری گزین (۵) منت نگذار و فزونی نطلب (۶) و برای خدا صبر و شکیبایی پیش گیر (۷)
سوره ۷۴

حرف را می شود نگفت . می شود نگاه کرد . به لبخندی زیر تیغ آفتاب . که آرام می آید . می نشیند . و آغاز می کند حرف را ... . راهش را می یابد . عبور میکند از استخوان های داغ و می رسد . می رسد به خون . به ریشه ها .
...
حرف را می شود نگفت .
می شود نگاه کرد
و دید .
لبخندت را زیر تیغ آفتاب .
که آرام می آید
می نشیند
و آغاز می کند حرف را
آنگاه که تمامی ِ مرا در بر کشیده ...
.
و می رسد به ریشه ها .
به نام صندلی ِ چوبی ِ دوشنبهء امروز ِ شهریور
کلاغها به خانه شان رسیدند
وقتی که ما حواسمان به قصه بود
!

دور دنیا هم که چرخیده باشی
باز دور خودت چرخیده ای
راه دوری نخواهد رفت
حتی در خواب های آب رفته ات
که تیک تاک بیداری مدام
تهدیدشان می کند .
.
.
دنیا هرگز کوچک نمی شود
ما کوچک شده ایم
آنقدر کوچک که دیگر هیچ گم کرده ای نداریم.
.
.
دلخوشیم که در نیمه تاریک دنیا
کسی ما را گم کرده
و دارد در به در
دنبالمان می گردد.
کسی که زنگ در را همیشه بعد از هجرت ما
به صدا در خواهد آورد .
کبریت خیس/عباس صفاری

" به وقتش گردنم ُ جلوی اون که باید کج نکردم . حالا تا عمر دارم پیش عالم و آدم کج ِ این لامصب. "
دیالوگ مرحوم خسرو شکیبایی ( نقش سیدرضا صاحب یک زائرسرا ) درفیلم شب

هردو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
داستان در پرده می گویم ولی
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
۱۱نیم، همون جای همیشگی ، ایستگاه امام ، جلوی قطار.
...
..
.
.
..
...
همونجا که نگاها تُند تُند از کنارِ هم رد میشن و خیرگی ، مختص ِ پله هاست .
که می خوند :
بیا تا سر به روی شانهء هم راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان شانهاش با من

پ.ن ( ربطی به پستم نداره ؛ دیر شده گذاشتنش دیگه توی این پست گذاشتم ):واقعیت این است که بیشعورها دارند دنیا را میگیرند. ولی ما نباید بگذاریم. نباید در کتابها و وبلاگها و کافه ها و هنر و ادبیات محصور بمانیم. ما باید به صنعت، تجارت، سیاست و همه کارهایی که به ظاهر عادی و روزمرهاند وارد شویم. لازم نیست زیاد فداکاری کنیم، همین که بیشعور نباشیم کافیست
مثلا که من ریسمانم ، دورترم ازلی ست و ابد ؟ می روم تا جایی شاید . زمانی که نمی دانی رسالتت چیست درست و این روزها هستند که دست به دست می شوند درست و این شهر و این خیابان های کثیف و آدمهای خشک و تر که حتی وقتی دورم فراموشم نمی شود ، حتی وقتی رفته باشم پای کوهی ، دره ای، جایی که خش خش سنگریزه ها حالی ست عجیب . درست . خوب . سر ِ جاده ای را بگیری و بروی و باد که می پیچاندت به خودت ، به دلت ، به کوهت ، به دشتت ، به دریا ؟ . دارم من دریایی که حتی اینجا ، که دورم ، هم ، فراموشم نمی شود . که من غرق شده ام . درست . و خط ِ وسط ِ جاده هی کش می آید . و می آیم . بالا . روسریم می پرد ، می خندد آسمان، به آن ابر ، آن گوشه ، که چه وجه شبهی ، مواج ! . صدای زنگ گله ای دور ، نزدیک می شود ، و زندگی می رقصد . پیچ پیچ . بالا . غروب شده . بیدها شب پره های سرخ ِ پیش روی خورشید . و سبز . از پشت نگاهی آرام . خم می شود . دلم . دست به زانو ، هول می کند ، نزدیک به سجده ... دوان می شود شوری . و دریا ؟ . غرقم می کند . در خود . بلند می شوم . و سَحَر .چارقد ِ نسیم روی دوشم . کلون های ِ قفل شده به دستم می رسد . کاهگل های ِ بی وزنی . کوچه است و باغ ها را می جَوَم ، ذره ذره ، سیرم می کنند بادام ها و سیب ها و رودی. خُنک می شود چشم . انگار تا همیشه . سایه روشن شده . سلام می کنند همه . به . هم . مزرعه پایین نیست . کوچک منم . مورچه ای می دود . بزرگ تویی .
غروب یکم شهریور ِ همین روزها - خوانسار (+)
بستگی ام ،
به آفتاب گردانی ست ،
که هی می گردد نور را .
