سرم گیج ِ گیج مانند طُره های پریشان روی پیشانی
رقص ِ مستی می کند " دل "
و
فکر کن به سرزمینی که تویی
بی دام و دانه و نگاه ِ به نشانه نشستهء صیادی
نبض !
و من که سوی تو می آیم .
تو :
این سرزمین که نبض مرا می زند ! و می زند ! و آرام .
با جاذبه ای مُدام ، که رخنه را شبیه است بر تار و پود .
نَفَس !
می شمُریم
هَم
را
بَند بَند
...
و فتح !
